تیتر: مجید شریف؛ عرفان، دوست داشتن و دموکراسی؛ گفت و گو با علی طهماسبی
سو تیتر: من به این نتیجه رسیده ام که هرچه خدا دورتر و دست نیافتنی تر باشد؛ این زمین هم پلیدتر و کثیف تر خواهد شد. این دو مفهوم کاملاً با هم مرتبط هستند. وقتی مفاهیم قدسی بدون مصادیق عینی مطرح شدند، محصولی جز هذیان و توهم به دنبال نخواهند شد. من شخصاً فکر می کنم که خدا در ارتباط میان آدمیان تجلی می کند. اگر امروز در رابطه هایمان اصلاً خدایی نمی بینیم، به خاطر این است که او را تنها در آسمان ها محصور کرده ایم
متن:
دکتر مجید شریف، روشن فکری بود که با تأسی از آموزه های دکتر علی شریعتی، گام های مؤثری در مسیر نا تمام او برداشت.
او از عرفان، برابری و آزادی، به سوی دو مؤلفه ترویج عرفان در راه مبارزه و ضرورت دموکراسی خواهی و برابری طلبی در جامعه ایرانی حرکت کرد.
اگر چه شریف توانست در اتمام پروژه ای که آغاز آن با نداهای حق طلبانه شریعتی در حسینیه ارشاد شروع شد، اندیشه ها و آثار ماندگاری از خود به یادگار بگذارد، اما به همه نشان داد که هزینه دست یابی به آن حقیقت پنهان گاهی تا مرز جان آدمی بالا می رود.
آن چه می خوانید،خلاصه ای از گفت و گوی نشریه نامه با علی طهماسبی، دین پژوه و عضو دفتر پژوهش های شریعتی است که در شماره 33 این نشریه به چاپ رسیده است. او یکی از آخرین همکاران زنده یاد مجید شریف محسوب می شود. طهماسبی هنوز هم از فقدان این دوست هم فکر، با اندوهی سنگین سخن می گوید.
آقای طهماسبی! دکتر شریعتی، و برخی دیگر صحبت از بازگشت به خویشتن می کردند و به یک معنا به دنبال این بودند تا گفتمان ارزشی و ساختاری را تغییر دهند و به یک سرانجام آرمانی برسند. به نظر می رسد نو اندیشان دینی نیز به این جا رسیده اند که در دوره جدید نگاه خردتری به مسایل داشته باشند. نگاه مجید شریف به این موضوع چگونه بود؟
طهماسبی: به نظر من این یک مسیر طبیعی است که در هر جامعه ای اتفاق می افتد. ابتدا باید نوعی کلان نگری به وجود بیاید و بعد مرحله به مرحله جلو برویم. اما وقتی این سیر پیش رفت، دیگر آن نگرش کلی کافی نیست و مجبوریم نگاه مان را جزیی تر و خردتر کنیم. در واقع، عنصر زمان در این سیر دخیل است. بحث مجید هم درباره شریعتی همین بود. او معتقد بود شریعتی به کلیات پرداخته است و نباید در این کلیات ماند. این جاست که عبور شکل می گیرد، او کلیت اندیشه شریعتی را هضم کرد و کم کم به عرصه جزئیات وارد شد.
پرسش ما این است که ویژگی این عبور چیست و به کدام بخش از اندیشه شریعتی می پردازد؟ یعنی مجید شریف کدام قسمت از اندیشه های دکتر را زمین گذاشت و کدام بخش را با خود حمل می کرد؟
طهماسبی: من دقیقاً نمی توانم به این سؤال پاسخ دهم، چرا که هیچ اثر مکتوبی از مجید بجز چند گفت و گو با مطبوعات باقی نمانده است. اما برای عبور حتماًٌ لازم است که ادبیات کهن و سنت خود را بشناسیم. شریعتی هم اگر کلیتی را در زمانی خاص مطرح کرد که اتفاقاً متناسب با شرایط هم بود، به خاطر این است که او سنت را می شناخت اما حرفش سنتی نبود. یکی از انتقادات جدی که به اکثر روشن فکران امروز وارد است، این است که سنت را نمی شناسد. مجید هم به روشن فکران معاصرش همین انتقاد را داشت. روشن فکر غربی سعی می کند کهن ترین میراث خود را بازخوانی کند. اگر در آن جا یک حرکت جدید شکل می گیرد، این حرکت محصول شناخت کامل آن ها از سنت هاست و بعد بحث عبور یا بازخوانی مطرح می شود.
گسستی بزرگ بین اندیشه امروز و سنت دیروز ما پدید آمده است. ما هنوز سنت و مذهب را به درستی نقد نکرده ایم. این بازگشت به معنای بازگشت به خویشتن هزار سال پیش ما نیست! بلکه نوعی بازخوانی خویش است. بازگشت به خویشتن در واقع نوعی یافتن ریشه ها و سپس جوانه زدن دوباره است این دقیقاً آن چیزی بود که دکتر شریعتی مطرح کرد و مجید هم به دنبال آن رفت. من فکر می کنم تا زمانی که فرهنگ گذشته خود را نشناسیم و از آن عبور نکنیم، همواره کارهایی سطحی انجام خواهیم داد. به همین دلیل دوباره ممکن است همین فردا، فردی سنت گرا با روکش جدید، شعارهایی را مطرح کند و خلق خدا هم دور او جمع شوند.
در دوره مشروطه، جمعیت اندکی این رخداد را شکل دادند که تعاریفی از غرب اقتباس کرده بودند، اما نود درصد جامعه روستایی ایران از مفهوم مشروطه و نظایر آن اطلاعی نداشتند. بنابراین بلافاصله پس از این که مشروطه مستقر شد، حاکمیت مجبور شد از بالا اعمال قدرت کند و اصلاحات را شکل دهد، چون این فرهنگ در ایران نهادینه نشده بود. به همین دلیل هم رضاخان ظهور کرد و بعد از آن روند نوسازی و مدرنیسم در جامعه، از بالا به پایین اعمال شد. حتی پس از انقلاب هم برخی همین اعتقاد را داشتند که اصلاحات باید از بالا صورت گیرد. در این مسیر ما با پدیده مهاجرت از روستا به شهر مواجه هستیم و می دانیم که این پدیده در همه جوامع توسعه یافته صورت گرفته است، ولی در غرب اولاً این حرکت بسیار کند تر از این جا بود، در ثانی، کارگر کشاورز آن جا پس از ورود به شهر به کارگر فنی تبدیل می شد و همین پروسه در تغییر و تبدیل ذهن هم اتفاق می افتاد، ولی در این جا روستایی به شهر مهاجرت می کند، اما در حاشیه گرفتار می شود و فرهنگ حاشیه به وجود می آورد.
دکتر شریعتی خیلی خوب این نکته را درک کرده بود. او می گفت؛ ما متجدد شده ایم اما متمدن نشده ایم. او عجله داشت و می خواست کاری صورت دهد تا مردم عادی نیز سریع تر با این اندیشه ها آشنا شوند.
اکنون کل جامعه باید این مسیر را آغاز کند و به نظرم تحولات بسیار بنیادینی در حال صورت گرفتن است.
به گفته مجید شریف؛ شریعتی تلاش می کرد بر خلاف بسیاری که می خواستند دین و مفاهیم دینی را آسمانی و دست نیافتنی جلوه دهند، او سعی می کرد که این مفاهیم را زمینی و قابل دسترسی کند. این سیر را در پروژه دکتر شریعتی و مجید شریف چگونه ارزیابی می کنید؟
طهماسبی: شاید یکی از مهم ترین وجه این اندیشه همین زمینی کردن امور قدسی است. شریعتی راه را آغاز کرد و ما هنوز در ابتدای مسیر هستیم. من به این نتیجه رسیده ام که هرچه خدا دورتر و دست نیافتنی تر باشد؛ این زمین هم پلیدتر و کثیف تر خواهد شد. این دو مفهوم کاملاً با هم مرتبط هستند. وقتی مفاهیم قدسی بدون مصادیق عینی مطرح شدند، محصولی جز هذیان و توهم به دنبال نخواهند شد. من شخصاً فکر می کنم که خدا در ارتباط میان آدمیان تجلی می کند. اگر امروز در رابطه هایمان اصلاً خدایی نمی بینیم، به خاطر این است که او را تنها در آسمان ها محصور کرده ایم و اگر من اصرار دارم که خدا و مذهب باید زمینی شوند، به این علت است که ما نیازمندیم تا زمین خود را مقدس کنیم و گرنه آسمان مقدس دردی از ما دوا نمی کند و تنها برای کروبیان مفید است. خداوند که نیازی به مهر ورزی من و شما ندارد. اگر ما یکدیگر را دوست داشته باشیم و عشق را نثار هم کنیم، آن وقت است که انسان ها برایمان معنا پیدا می کنند و خدا هم حضوری مستمر در بین ما خواهد داشت.
تحريريه 4 شنبه
به فرمان امام حكومت نظامي لغو شد؟!
مسعود هوشمند رضوي؛ دبير انجمن صنفي روزنامه نگاران در گفتگو با ايرنا گفت: اين انجمن نسبت به تحديد به ضرب و شتم خانم «مسيح علي نژاد» خبر نگار پارلماني خبرگزاري كار ايران، توسط يك نماينده مجلس اعتراض رسمي خواهد كرد.
اين برخورد كه در حضور تعدادي از نمايندگان و خبرنگاران در مجلس انجام گرفت علي رغم انعكاس در مطبوعات ايران، تا كنون هيچ واكنشي از سوي مجلس در بر نداشته است. دبير انجمن صنفي روزنامه نگاران سكوت مجلس در قبال اين برخورد را نشانگر رضايت نمايندگان از اين نوع برخورد با خبرنگاران خوانده و به محدودياتي كه براي فعاليت خبرنگاران از هنگام آغاز به كار دوره هفتم مجلس شوراي اسلامي ايجاد شده است، اشاره مي كند. اين در حالي است كه چندي پيش نيز خبرنگار يكي از روزنامه هاي صبح تهران به دليل پرسش از رئيس جمهور از محل كار خود اخراج شد. محدوديت هاي ايجاد شده در خانه ملت براي خبرنگاران، به عنوان مهمترين عناصر آگاه سازي جامعه، با انتقال مجلس به ساختمان تازه خود شدت گرفت. در حالی كه مسئولان مجلس، عامل اين محدوديت ها را معماري اين ساختمان اعلام كرده اند، كه به جهت لحاظ كردن تدابير امنيتي محل عبور و مرور نمايندگان و مسئولان را از خبرنگاران جدا مي كند. اما هوشمند رضوي مي گويد: « سوال ما از نمايندگان اين است كه در سال پاسخگويي مسئولان به مردم چرا پرسش كنندگان را تحديد به ضرب و شتم مي كنند؟»
گفتني است هفته گذشته 33 نفر از خبرنگاران پارلماني رسانه هاي گروهي در نامه اي به هيئت رئيسه مجلس خواستار بر طرف شدن محدوديت ها و حل مشكلات ارتباط مستقيم با كميسيونها، نمايندگان و مسئولان دولتي كه به مجلس رفت و آمد مي كنند شدند.
از جمله این محدوديت ها مي توان به عدم دسترسي خبرنگاران به طرح ها و لوايح در صحن علني؛ نداشتن ارتباط با نمايندگان، وزيران و مسئولاني كه به مجلس رفت و آمد مي كنند؛ قطع ارتباط خبري هميشگي با رئيس مجلس؛ نداشتن مكان مناسب براي استقرار جهت كار اطلاع رساني و محدود شدن دسترسي به مخبران كميسيون ها اشاره كرد.
به نظر مي رسد در آستانه انتخابات رياست جمهوري سال آينده، برخي افراد با هدف منحرف كردن اذهان عمومي از آنچه در صحنه سياسي كشور مي گذرد و با اعمال محدوديت هايي از اين دست تلاش در يك سو سازي فضاي عمومي جامعه و در نتيجه كاهش ميزان پرسشگري مردم نسبت به عملكرد مسئولان در سالهاي آتي دارند.
سخن روز : درد نامه اي به مزار قدرت
اگر پنجره ها را بگشاييم شايد بشود حتي كبوتر هاي نامه رسان را در خانه راه ديد . شايد بشود صبا را وسوسه كرد براي ديگر بار وزيدن . شايد بشود صبح را مژده داد بر همه خواب هاي عالم . شايد بشود زيستن آغاز كرد.
بيا تا در دريچه هاي كوچك ذهن را در حجم خالي اطراف بگشايي. بيا نيلوفرها را آنقدر آب دهيم تا پر كنند همه خالي ذهن را . بيا با نگاهي سيراب از آتش دانست بنگريم پرواز مرغان مهاجر را . بيا تن در چشمه خورشيد شوئيم . بيا تا راه بر غريزه كنج كاوي مان نبنديم. بي تا بهاي گزاف دانستن همايمان را بپردازيم . كه در طريق انديشه كسب آگاهي گام اول است و انديشه بي شك جان آدمي .
بگذار آنان كه بيم دارند از آگاه بودنمان روزهايشان در كلاف سردرگم ناآگاهي هاشان بگذرد، كه ما آرمان بلندمان را ، آزادي وطنمان را به زور و زر و تزوير نخواهيم فروخت . بگذار فريادهاي بلند رهاييمان درا در گلو خفه كنند، بگذار به بندمان بكشند، بگذار ذهن مشوشان را در خيال خوابي آسوده دمي به حال خود گذارند. اما ما گامهايمان هر روز استوارتر از ديروز خواهد بود كه شوري در سر نهفته ايم بر پاي درنده همه عصيان ها : و ما ديوارهاي سرد سنگي را در هم خواهيم شكست و از پس آنها دست هاي تا به افق پاينده ، همه سبز را خواهيم ديد.
بگذار آگاهي هامان مرثيه اي باشد بر مزار قدرت خاكسترشان .
صبا سيادت
10-1 پشت آسمونا
آخرين بار كه ديده بودمش در جوي آب كنار گذر افتاده بود. ترسيم آب با خود ببرد او را . برش داشتم . اعتراض كرد. گفت : بگذار جاري باشيم . بعد از آن ديگر يادم نمي آيد كجا و چگونه گمش كردم . نمي دانم من دستش را رها كردم يا او خودش رفت . تا مدت ها فكر مي كردم هنوز همرهيم، بعد ها فهميدم كه انگار ديد زماني است كه گم شده است.
گم شدنش آرام بود و بي صدا . همان قدر آرام كه آمده بود ، همانگونه آرام هم رفت . حتي همه خاطراتش را هم با خودش برده.
از وقتي فهميده ام گم شدنش را ، بي يافتنش همه جا را گشته ام، زير طاق ضربي ها ، پشت عروضي هاي خانه مادر بزرگ ، پاي كاج بلند حياط خانه عمو جون ، پشت تك تك برگ هاي درخت گلابي، كه شايد پنهان شده باشد آنجا به هواي بازي هاي كودكانه مان، اما نبود . شب حتي از همه ستارگان سراغ گرفتم نشانش را : هيچ كس نمي دانست . در كوچه زير نقاب هاي سنگين آدم ها را هم گشتم به اين خيال كه شايد باز از سر عاشقي سري زده باشد به مهرباني هاي به يغما رفته شان .../
يادم است كه آن روزها سند را به باد دوست مي داشت و ديدار آگاهي ها را زير باران /
نمي دانم ... شايد رفته باشد.
شنيده ام آبي تر گونه ايست در آن سوي آبي ها . بايد آنجا را هم سد بزنيم.../
خداي من جايي همين نزديكي ها گم شده است.//
صبا سيادت
● اولدوز و كلاغها (قسمت اول)
براي
كاظم – دوست بچه ها –
و
روح انگيز،
كه بچه هاي خوبي براي ما تربيت كنند
با اين اميد كه در بزرگي زندگيشان بهتر از ما باشد.
ب .
چند كلمه از اولدوز:
* بچه ها، سلام! اسم من اولدوز است. فارسيش ميشود: ستاره. امسال ده سالم را تمام كردم. قصه اي كه مي خوانيد قسمتي از سرگذشت من است. آقاي « بهرنگ» يك وقتي معلم ده ما بود. در خانه ي ما منزل داشت. روزي من سرگذشتم را برايش گفتم. آقاي « بهرنگ» خوشش آمد و گفت: اگر اجازه بدهي، سرگذشت تو و كلاغها را قصه مي كنم و تو كتاب مي نويسم. من قبول كردم به چند شرط: اولش اينكه قصه ي مرا فقط براي بچه ها بنويسد، چون آدمهاي بزرگ حواسشان آنقدر پرت است كه قصه ي مرا نمي فهمند و لذت نمي برند. دومش اين كه قصه ي مرا براي بچه هايي بنويسد كه يا فقير باشند و يا خيلي هم نازپرورده نباشند. پس، اين بچه ها حق ندارند قصه هاي مرا بخوانند:
1- بچه هايي كه همراه نوكر به مدرسه مي آيند. 2- بچه هايي كه با ماشين سواري گرانقيمت به مدرسه مي آيند. آقاي « بهرنگ» مي گفت كه در شهرهاي بزرگ بچه هاي ثروتمند اين جوري مي كنند و خيلي هم به خودشان مي نازند.
اين را هم بگويم كه من تا هفت سالگي پيش زن بابام بودم. اين قصه هم مال آن وقتهاست. ننه ي خودم توي ده بود. بابام او را طلاق داده بود، فرستاده بود پيش دده اش به ده و زن ديگري گرفته بود. بابا در اداره اي كار مي كرد. آن وقتها ما در شهر زندگي مي كرديم. آنجا شهر كوچكي بود. مثلا فقط يك تا خيابان داشت. پس از چند سال من هم به ده رفتم.
** به هر حال، آقاي « بهرنگ» قول داده كه بعد از اين، قصه ي عروسك گنده ي مرا بنويسد. اميدوارم كه از سرگذشت من خيلي چيزها ياد بگيريد.
دوست شما – اولدوز
پستانكها را دور بيندازيد! به ياد دوستان شهيد و ناكام
ننه بزرگ ، دوشيزه كلاغه و آقا كلاغه آمدند نشستند پيش بچه ها كه چند كلمه حرف بزنند و بعد بروند مثل ديگران كار كنند.
اولدوز بقچه اش را باز كرد. يك پيراهن بيرون آورد و به ياشار گفت: مال باباست، براي خاطر تو كش رفتم. بعدها مي پوشي اش.
ياشار تشكر كرد.
توي بقچه مقداري نان و كره هم بود. اولدوز چند تا پر كلاغ از جيبش درآورد، داد به ننه بزرگ و گفت: ننه بزرگ، پرهاي « آقا كلاغه» است. يادگاري نگه داشته بوديم كه به شما بدهيم. من و ياشار « آقا كلاغه» و ننه اش را هيچوقت فراموش نخواهيم كرد. آنها براي خاطر ما كشته شدند.
ننه بزرگ پرها را گرفت، به هوا بلند شد و در حالي كه بالاي سر بچه ها و كلاغها پرواز مي كرد، بلند بلند گفت: با اجازه تان مي خواهم دو كلمه حرف بزنم.
كلاغها ساكت شدند. ننه بزرگ پستانكي از زير بالش درآورد و گفت: دوستان عزيزم! كلاغهاي خوبم! همين حالا اولدوز چند تا از پرهاي « آقا كلاغه» را بمن داد. ما آنها را نگاه مي داريم. براي اينكه تنها نشانه ي مادر و پسري مهربان و فداكار است. اين پرها به ما ياد خواهد داد كه ما هم كلاغهاي شجاع و خوبي باشيم.
اولدوز و ياشار هورا كشيدند.
كلاغها بلند بلند قارقار كردند.
ننه بزرگ دنبال حرفش را گرفت: اما اين « پستانك» را دور مي اندازيم. براي اينكه آن را زن بابا براي اولدوز خريده بود كه هميشه آنرا بمكد و مجال نداشته باشد كه حرف بزند و درد دلش را به كسي بگويد.
اولدوز پستانك خود را شناخت. همان كه داده بود به « ننه كلاغه».
ننه بزرگ پستانك را انداخت پايين. كلاغها هلهله كردند. ننه بزرگ گفت: زن بابا « ننه كلاغه» را كشت ، « آقا كلاغه» را ناكام كرد، اما ياشار و اولدوز آنها را فراموش نكردند. پس، زنده باد بچه هايي كه هرگز دوستان ناكام و شهيد خود را فراموش نمي كنند!
كلاغها بلند بلند قارقار كردند. اولدوز و ياشار دست زدند و هورا كشيدند.
* سر آن كوهها. شهر كلاغها. كلاغهاي كوه نشين
از دور كوههاي بلندي ديده شد. ننه بزرگ پايين آمد و گفت: سر آن كوهها، شهر كلاغهاست. تعجب نكنيد كه چرا ما رفته ايم سر كوه منزل كرده ايم. كلاغها گوناگون هستند.