تبليغاتX
روزازنو
روزنامه صبح دانشگاه سجاد مشهد
پیوندهای روزانه

شرق آن لاین: محمد خاتمي رييس‏جمهوري پيشين ايران هيتلر را مسبب مرگ هزاران يهودي و غير يهودي دانست.

وي روز گذشته در مراسم افتتاح دومين نشست اجلاس اتحاد تمدنها گفت هيتلر نه‌‏تنها هزاران يهودي و غيريهودي بي‌‏گناه را به كام مرگ فرستاد بلكه اميد و آينده بشريت را بر ويرانه‌‏هاي به‌‏جا مانده از جنگي خانمان‌‏سوز سوگوار كرد.

به گفته خاتمي هيتلر ابرمرد رويايي نيچه فيلسوف آلماني بود نظام سوسيال ناسيونالست آلمان را برپا كرد. به گفته وي  نيچه گفته بود كه تمدن جديد، قربانگاه خداي مهر و شفقت كه سرمنشأ همه ارزش‌‏هاي والاي انساني است، شده است. او گفته بود كه ما خدا را كشتيم و ديري نخواهد پاييد آثار ويرانگر اين جنايت آشكار خواهد شد. نيچه البته براي بازآفريني ارزش‌‏هاي والا در انتظار ابرمرد بود كه با اراده معطوف به قدرت، جهانِ نو را بسازد، ولي به‌‏زودي ابرمرد آرماني او در چهره نظام ناسيونال‌‏سوسياليسم هيتلري ظهور كرد تا به بهانه ايجاد فضاي حياتي براي خود، نه‌‏تنها ملت شايسته آلمان را گروگان هدف هراس‌‏آور خويش گرفت و نه‌‏تنها هزاران يهودي و غيريهودي بي‌‏گناه را به كام مرگ فرستاد."

خاتمي سپس گفت امروز اگر غربيان به حق مفتخرند كه نازيسم و فاشيسم را در عرصه حيات ملي خود منزوي كرده‌‏اند آيا مي‌‏توانند انكار كنند كه اين دو پديده زشت در صحنه روابط بين‌‏المللي به‌‏صورت خشونت، خودمداري، سركوب، اشغال، ترور، ناامني و جنگ حكومت دارد؟

خاتمي در سخنان خود همچنين حمله به اماكن مقدس نظير سامرا را زنگ خطري جدي دانست و گفت اين حركات مي تواند به منشا تعارضاتي غير قابل مهار تبديل گردد.

نشست دوم اجلاس اتحاد تمدن‌‏ها با عنوان "چه كسي مي‌‏تواند در مورد اسلام سخن بگويد؟ و چه كسي مي‌‏تواند در مورد غرب سخن بگويد"، مدتي است كه با حضور فعالان سياسي و فرهنگي بين‌‏المللي و فرهيختگان جهان اسلام برگزار مي شود. نخستين نشست اين اجلاس در مايوركاي مالزي برگزار شده بود و دوحه پايتخت قطر ميزبان دومين نشست اين اجلاس است

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط روزازنو  | 
از من (؟!)-‌الكترونيك 82

به نظر شما امروز مثل بقيه روزا ست؟ مثل روزي كه طلوع آفتابو نديده ، از خواب بيدار مي شيم ، با حال نذارمون مياييم دانشگاه ،از همون اول هم دنبال بهانه اي واسه دو دوره كردن كلاس ایم؛ يه جورايي يه كم از سر كلاس مي زنيم خود استاد حالش از همه خرابتره ،‌يه كمي ازته ش مي زنه و... بالاخره با جون كندن از اون كلاس فارق مي شويم . چند دقيقه هم تو چارراه معروف دانشكده (‌جديداً تو را پله )‌پلاسيم و منتظر طرف (‌اهل فن مي دونن طرف كيه !)‌يه ضد حالم از اون مي خوريم كه اسمشو مي ذاريم عشق . در طول روز چند خنده بي سر و ته هم ضميمه دهنمون مي كنيم فكر مي كنيم مثلاً‌شاديم ، فرضاً‌ هم خودمونو به يه كاري مشغول مي كنيم و... ؛ اما روز بعد ، روز بعد هم مثل قبل .
اما نه ، امروز روزيه كه با تمام روزا فرق داره ؛ آخه از امروز فقط 2 روز به آخر دنيا باقي مونده !؟ تعجب نكنين ، اين داستان رو بخونين تا بگم .
دو روز مونده بود تا آخر دنيا ، تازه فهميد هيچي زندگي نكرده بود . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز دست نخورده باقي مونده بود . نگران شد و با آشفتگي و عصبانيت رفت پيش خدا تا روزاي بيشتري رو از خدا بگيره . داد زد و بدو بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده ش رو دور انداخت ؛ خدا سكوت كرد . دلش گرفت و گريه كرد ؛ خدا سكوتشو شكست و گفت :
عزيزم ، اما يه روز ديگم رفت ، تمام روزو به بد وبیراه وجار وجنجال از دست دادی.تنها یه روز دیگه مونده.بیا لا اقل این یه روزو زندگي كن . لابلاي هق هقش گفت : اما با يه روز ... با يه روز چكار مي تونم بكنم ؟ ... خدا گفت : اون كسي كه لذت يه روز زيستن رو تجربه كنه، مثل اينه كه هزاران سال زيسته ، و اوني كه امروزش رو در نمي يابه ، هزار سال ام به كارش نمي ياد . آنگاه سهم يه روز زندگي رو ريخت تو دستاش و گفت : حالا برو زندگي كن .
مات و مبهوت به زندگي نگا كرد كه در گودي دستاش ميدرخشيد اما مي ترسید حركت كنه . مي ترسيد راه بره . مي ترسيد زندگي از لابلاي انگشتاش بريزه. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي داره ؟ بذار اين مشت زندگي رو هم مصرف كنم . اون وقت شروع كرد به دويدن . زندگي رو به سر و روش پاشيد . زندگي رو نوشيد و بوييد . چنان به وجد اومد كه ديد مي تونه تا ته دنيا بره . مي تونه بال بزنه. مي تونه پا روي خورشيد بذاره. مي تونه ... .
اون تو اون روز آپارتمانی نساخت ، زميني رو مالك نشد ، مقامي رو بدست نياورد ، اما ... اما تو همون يك روز سر شو بالا گرفت و ابرا رو ديد ، زيبايي سحر رو لمس كرد ، به اونهايي كه اونو نمي شناختن سلام كرد و براي اونايي كه دوستش نداشتن از ته دل دعا كرد.تو همون يه روز با زندگي آشتي كرد ، خنديد ، سبك شد ، و لذت برد . سرشار شد و بخشيد . عاشق شد و عبور كرد و تموم شد . اون تو همون يه روز زندگي كرد ، اما فرشته ها تو تقويم خدا نوشتن : امروز در گذشت . كسي كه هزار سال زيسته بود .
براي همين بايد امروز رو تنها روز باقي مونده به آخر دنيا تصور كنيم . زيبايي امروز من در درک همين لحظه هاست . چرا به خاطر آينده اي كه شايد نباشه زيبايي هر لحظه رو از دست بدم ؟ امروز فقط براي همين امروز آفريده شده و يكشنبه 13/9/84 در عمر من هيچ وقت تكرار نمي شه . وقتي به جاي لذت بردن از هر لحظه زندگي ، او نو صرف آماده شدن براي آينده مي كنم ، شادماني خودمو به تعويق ميندازم ؛ بطوريكه تقلايي براي رسيدن به موفقيتي مي كنم كه دستيابي به اون بهانه اي براي تقلاي ديگري است . اگر لحظات بيشتري را هوشمندانه و عميقاً درك كنيم ، زمان را پر معناتر حس خواهيم كد . همانطور كه در هربذر افتاده بر زمين ، وعده هزاران جنگل نهفته است ؛ درهر لحظه زندگي ما ، وعده هزاران موفقيت و احساس شادي نهفته است .
ديروز بخشي از تاريخ است .
فردا رمز و رازي بيش نيست ،
ولي امروز هديه اي است كه هر روز خدا به بهترين بنده اش مي دهد .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط روزازنو  | 
تقديم به انسان هايي كه قبل از مرگشان دفن نمي شوند
بشر 84
اولش مي مردم كه دبيرستان را تمام كنم و وارد دانشگاه شوم . بعدش مي مردم كه دانشگاه را تمام كرده و شروع به كار كنم، بعدش مي مردم كه ازدواج كنم و صاحب زن و بچه شوم ، بعد مي مردم كه بچه هايم به قدري بزرگ شوند كه بتوانند به مدرسه بروند و من نيز دوباره به سر كار بازگردم، بعد مي مردم كه بازنشسته شوم و حالا كه دارم مي ميرم تازه مي فهمم كه زندگي كردن را فرامش كرده بودم، خيلي از ما فكر مي كنيم در مسير زندگي در يك ساعت و دوره معين به ايستگاه خواهيم رسيد و به محض رسيدن به آنجا بسياري از روياهاي شگفت انگيز ما صورت واقعي به خود خواهد گرفت و قطعات زندگيمان مانند قطعات يك پازل كنار هم چيده و تكميل خواهد شد و لذا مقصدهايي را در بالاترين نقطه ذهنمان قرار مي دهيم و همواره بي تابانه در انتظاريم، در انتظار رسيدن به ايستگاه ، ولي دير يا زود بايستي درك كنيم كه ايستگاهي وجود ندار، لذت واقعي در خود سفر است، ايستگاه فقط يك روياست و مدام از ما پيشي مي گيرد، اري زندگي يك هدف نيست، بلكه يك سفر است، ما براي لذت بردن از اين سفر نيازمند صبريم، اگر به جاي انديشيدن به مقصد به خود سفر بيانديشيم و امروز را يك بخش از سفر خويش بدانيم همچون روزهايي كه در سفر هستيم شاد و رها خواهيم بود و ناخودآگاه لبخند رضايت چهره ي ما را پر خواهد كرد، هرگز نمي بايد زندگي را به اميد روزهاي شيرين تر و بهتر به بعد موكول كنيم چرا كه وقتي مي توانيم زيبايي را باور داشته باشيم كه يقين داشته باشيم در تمام فراز و نشيب هاي زندگي پيوسته خداوند ما را حمايت مي كند و معجزات خود را به دست افرادي دور از انتظار، در مكانهاي باور نكردني و در زمان هاي غير قابل تصور به انجام مي رساند، بنابراين با ناباوري لجوجانه خود را دچار ياس ننيم وزندگي را دو دستي تقديم اندوه نسازيم زندگي يك هدف نيست، بلكه يك سفر است ما براي لذت بردن از اين سفر نيازمند صبريم در حقيقيت آرامش واقعي از تلاش براي جلوگيري كردن از جريان طبيعي زندگي بدست نمي آيد بلكه از تسليم شدن در برابر اين كه در مسير جريان قرار بگيريم و ترس از آينده و دلتنگي از گذشته نداشته باشيم به وجود مي آيد، گذشته را مي بايست به انبان خاطره ها سپرد، آينده هر چند پيش روي ماست اما به واقع ما آن را نمي بينيم، تنها چيزي كه در اختيار داريم همين زمان حال است لحظه ها در گذرند، و ما چاره اي نداريم جز اينكه به جريان طبيعي زندگي بازگرديم و با تمام وجود زندگي كنيم به طوري كه در هر لحظه از زندگي مان تبديل به لحظه اي طلاعي شود و تمامي زندگي مان زنجيريه اي ازاين لحظات طلائي گردد. اگر اين گونه زندگي كنيم ، هرگز تاموقعي كه زنده ايم نخواهيم مرد، چرا كه وجودمان تبديل به اكسيري مي گردد كه با لمس هر چيز آن را به طلا تبديل خواهد كرد . ما به دنيا آمده ايم تا شاد و موفق پيروز و سربلند زندگي كنيم نه در دلواپسي – افسردگي، انتظار و اضطراب مطمئن باشيم و ايمان قلبي بيابيم كه گذشت زمان كوه ها را به دريا، غم ها را به شادي و رنجها را به آسايش تبديل مي كند، و دست آخر آنچه كه براي ما مي ماند، خود زندگي است پس بايستي به زندگي وو تمامي فراز و نشيب هايش به تمامي رنجها و شادي ها و مرگ ها و رستاخيزش ايمان بياوريم آري يك نفر هست كه الان دوست دارد صدايم را بشنود پس درنگ جايز نيست، الان با او تماس مي گيرم ، يك نفر هست كه واقعا به كمك من احتياج دارد پس مدتي را هم براي او كنار مي گذارم يك كتاب هست كه هميشه آرزو داشتم آن را بخوانم پس همين الان شروع مي كنم، بي شك فهميده ام و درك كرده ام كه زندگي مستلزم تلاش جاري ، بي پروايي و تحمل است نه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط روزازنو  | 
ليلا بهمن بيجاري

بعضي وقت ها آدم دوست داره بچه بشه ، بچه بشه و هيچي نفهمه، بچه بشه تا بتونه پاك زندگي كنه، با دنياي قشنگ خودش بازي كنه، بچه بشه تا همه چيزو اونجوري كه هست، ببينه، ديگه مجبور نباشه جدي رفتار كنه، بتونه بدوه، داد بزنه. هر وقت خواست، هر جا كه بود، بلند بلند بخنده. اگر دلش شكست ، اجازه گريه داشته باشه . بچه بشه تا ديگه هيچ وقت دروغ نگه، مجبور نباشه به آدما از بالا نگاه كنه.
بچه بشه تا بتونه لحظه هاي قشنگ زندگي رو حس كنه. تا از مشكلات براي خودش كوه نسازه . اگه از كسي ناراحت شد، زود يادش بره. يه هديه كوچيك بتونه مرهم دل نازكش باشه .
بچه بشه تا بتونه سوال كنه، حرفها شو بزنه. هر چند آدم بزرگا معمولا جوابي ندارن.
زندگي آدم بزرگا پر از عدده، پر از نگراني، پر از نمي دونم و چه كنم. اونا همه چيزو سخت مي بينن. اونا يادشون ميره كه تو اين دنيا چه قدر چيزهاي قشنگ هست، يادشون ميره كه ميشه عاشق بود و زندگي كرد، ميشه آدما رو دوست داشت و خوشبخت بود، ميشه به خورشيد ، به گلها سلام كرد، ميشه زير بوسه هاي آسمون خيش شد، ميشه آروم راه رفت و به شعر برگها گوش داد.
آدم بزرگا دلشون مي خواد همه چيزو حساب كنن، واسه همه چيز منطق بيران، دلشون مي خواد جي باشدن ، زياد نخندن، گريه نكنن.
آدم بزرگا نمي تونن با درختا حرف بزنن و گرنه هيچ وقت جاده ها رو به درختا ترجيح نمي دادن.

آدم بزرگا نمي دونن كه بچه ها چه قدر نسبت به اونا گذشت دارن. كاش ما از اونا نباشيم .
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط روزازنو  | 
زندگي چيز با ارزشي است و هيچ چيز ارزشمند تر از آن نيست .
وقتي در عين نا اميدي هستي بدان كه اين زمين با ياس و اميد ، با عشق و نفرت ساخته شده و هر ذره اش از اين هاست. فقط مرغ هاي دريايي هستند كه از توفان نمي هراسند ، آن قدر بال مي زنند كه يا توفان فرونشيند و يا در همان اوج آسمان ها مي ميرند. آن كه به ميان موج ها مي افتد ، مرغ دريايي نيست. مرغ دريايي در اوج مي ميرد .
بدان كه زمان را انسان مي سازد ، باعشق مي تواني هر روز را سالي كني. بدان كه قوي ترين ديوها در مقابل فرشته ظريفي كه آدميزاده باشد ، بس حقيرند .
تو نزد خودت چه هستي ؟
فرشته اي يا ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط روزازنو  | 
صداي خش‌خش و سرفه‌هاي خشك يادگاران دفاع مقدس چه غريبانه در هياهوي گنگ آدمها گم شده است و اين شمعها چه معصومانه در گوشه و كنار بيمارستانهاي شهرمان، لب پنجره‌هاي شب، رو به باغ بهشت آب مي‌شوند.
مگر مي‌شود گل را نديد؛ گلها حتي اگر پرپر شوند، بوي عطرشان در آسمان خاكستري و تيره‌رنگ شهر هم مي‌پيچد. كافيست كمي از خودت دور و به آنها نزديك شوي.
آنچه مي‌خوانيد يادداشتهايی است درباره مردي كه دنياي دون با همه فراز و نشيبهايش ذره‌اي از عشق او به آن پاك يكتا نكاسته است و براي ديدنش لحظه‌شماري مي‌كند.
اتاق 207 بخش جراحي بيمارستان «طرفه» سكوتي عجيب داشت و با اين همه همهمه‌اي در دلم افكنده بود. خدا خواسته بود لياقت شنيدن عبارات آسماني‌اش را داشته باشم.
سال 64 در جزيره مجنون، مسووليت آتش‌بار پدافند لشگر 10 سيد الشهداء را داشت. توپ پدافند هوايي در ميان نيزار، كار گذاشته شده بود. در آن روز 6 تا 7 راكد از سوي هواپيماهاي دشمن شليك شدند كه يكي از آنها بمب شيميايي بود.
به خاطر جثه بزرگش، روي توپ ماند تا منطقه را حفظ كند و در آخرين ساعات روز، علائم شيميايي بر روي بدنش نمايان و تاولها پديدار شدند و به مدت دو ماه در بيمارستان بستري شد.
مدتي بعد از سوي بنياد شهيد براي درمان به آلمان اعزام و در بيمارستان «اليزابت» بستري شد. طبق نظر پزشكان از جمله دكتر پيروزيان، او آلوده گازهاي اعصاب و خردل شده بود.
جانباز «حاجي بيگي»، آن قهرمان جنگ، حدود يك ماه بعد از بستري شدن در آلمان به درخواست خودش براي شركت در عمليات جنگي، به تهران بازگشت و به صورت انفرادي به منطقه رفت و اين بار تركش به سينه و دستش اصابت كرد.
از آن قهرماني‌ها و فداكاريها سالها مي‌گذرد. اما حالا او از بي‌توجهي‌ها و در حاشيه ماندن دلگير است.
چشمانم طاقت از كف دادند؛ پرده‌هاي نمناك اشك را كنار زدم، حالا در باغستاني قدم مي‌زدم كه به نديدن گلهايش عادت كرده بودم؛ خدايا چه بر من گذشته بود!
مرا به نجواها و دردهاي دلش دعوت كرد: « مي‌گويند شما به خاطر خدا رفتيد و جنگيديد، برويد از خدا اجرش را بگيريد. وقتي گردان پشت خط مي‌ماند و تخريبچي نداشت، بچه‌ها با شهامت خودشان را روي مين يا زير تانك مي‌انداختند؛ يا تير كه مي‌خوردند همه را قسم مي‌دادند كه كيسه شن بچه‌ها باشند.»
خاكستر دل سوخته‌اش آنچنان آتشي در دلم انداخت كه حاضر بودم همه عمر باقيمانده‌ام را ببخشم و او را در سلامت ببينم. مي‌گفت: « كساني در كشورهايي ديگر، از يادگاران جنگهاشان، تنديس مي‌سازند تا مورد احترام همه قرار گيرند و ما اين جا در غم فراموشي‌ها، ذره ذره آب مي‌شويم.»
سرفه‌ها سينه‌اش را راحت نمي‌گذاشتند. با صدايي خش‌دار ادامه داد: اگرچه عشق شهادت از سرم بيرون نمي‌رود؛ اما زندگي‌ام را مديون همسر و فرزندانم مي‌دانم؛ عصبانيت‌ها و بيماري‌هايم را تنها و يك تنه تحمل كردند. تنها نگراني‌ام، وضعيت زن و فرزندانم است. نمي‌دانم بعد از پاره شدن زنجير زندگي و پيوستنم به معبود، چه بر سرشان مي‌آيد.»
«حاجي بيگي» تنها حقوق بازنشستگي مي‌گيرد و تا كنون هيچ نوع وام و حقوقي از بنياد شهيد و امور ايثارگران نگرفته است.
با 5 سر عائله، ماهانه 180 هزار تومان حقوق بازنشستگي مي‌گيرد كه 65 هزار تومان آن فقط هزينه اسپري تنفسي او مي‌شود . الان چند ماهي هست كه نمي‌تواند حتي اجاره بهاي خانه را بدهد.
او از مسؤولان صدا و سيما بويژه رياست اين سازمان مي‌خواهد در تهيه گزارش از جانبازان به صورت روزانه فعالتر عمل كنند.
زن صبور او هم از مسؤولان خواستار رسيدگي به وضعيت جانباز حاجي‌بيگي و همه جانبازان، اين شهداي زنده و نيز فراهم آوردن زمينه‌اي براي ديدارش با مقام معظم رهبري شد.
او آرزو كرد كه اي كاش حرمت جانبازان بيشتر حفظ مي‌شد...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط روزازنو  | 
امين اسماعيل زاده

شما هر روزه آدم هايي با شكل هاي مختلف در همه جا مي بينيد و حالت صورت آنها طبيعي است ولي وقتي حرف مرگ را بزني حالت دروني صورتشان عوض مي شود، مثل اينكه كارهاي نكرده داشته باشند يا اينكه هنوز زود است برايشان . چرا به ما انسان ها بايد يك چيز هايي ياد آوري بشود؟ چرا عده اي بعد از شنيدن كلمه ي مرگ بايد فكر كنند و بعد جواب بدهند؟ امام علي (ع) مي فرمايد: انسان را با فخر و مباهات چه رابطه اي است كه آمدنش دست خودش نيست، روزي اش از جاي ديگر تعيين مي شود و حتي مرگ را هم از خودش نمي تواند دفع كند .
انسان از نَسَيَ مي آيد به معني فراموش كردن يا همان فراموش كار. دقت كرديد بعد از ديدن يك ميت يا قبر خالي و يا دعاهايي كه هنگام دفن كردن مي خوانند يا مثلا هنگام دفن اگر صداي اذان موذن زاده هم را بشنويد، بيشتر دلتان به خاطر روزي مي سوزد كه خودتان يا يكي از اقوام بسيار نزديك (خدا نكرده) را داخل قبر بگذارند و يا آيا صداي اذان موذن زاده هم باشد يا نه، كه مي گويند اگر هنگام اذان دفن از سوال و جواب نكير منكر رها مي شوي. هر كسي بعد از برگشتن از مراسم كفن و دفن حالتي دارد كه تا مدتي با همه ي اعضاي خانواده با مهرباني رفتار مي كند. اين حالتي است كه براي هر انساني پيش مي آيد. يعني وقتي ميت و قبر را مي بيند، فطرت اصلي نهاد شده از طرف خدا به كار مي افتد. مثل خاكي كه باران بخورد و بوي نم بدهد. پس ما بايد مرگ را همراه با زندگي به ياد داشته باشيم و در جواب شنيدن كلمه مرگ بدون فكر به سراغ كلمه ي آماده ام برويم . من آماده ام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط روزازنو  | 
امید عزیزی، مهندسی فیزیک

بنیادی ترین سوالی که هر کس باید از خودش بکند این است که « حال که مرگ وجود دارد، پس زندگی من چه معنایی می دهد» تولستوی نگاه ماتریالیستی به پدیده مرگ: انسان به عنوان موجود زیستیِ تکامل یافته که طی چرخه طبیعی حیات فرسوده می شود،... جریان خون باز می ایستد، عملکرد مغز برای تفکر و داشتن ذهنیتِ به "وجود داشتن" باز می ایستد و اگر بخواهیم از دید ناظر زنده درباره مرگ سخن بگوییم یعنی: خاموشی، تاریکی مطلق، و بدن این شخص (با دفن کردن، سوزندان یا ...) به چرخه طبیعت باز می گردد.
به عبارتی به نظرمیرسد کل این اتفاق" بودن" اعم ازخواستها وهیجانهاواحساسات وافکار وغیره هیچ یک چیزی غیر از فرایندی نیست که در بعضی اشیا مادی وفیزیکی معین، روی میدهد، یا کشش وگرایشی در آنهاست که نه تنها همیشه با تغییرات میکروفیزیکی در مغز و دستگاه مرکزی اعصاب و مانند آن همراه است، بلکه درواقع "خودِ همان" تغییرات میکرو فیزیکی است. روشن است که این نگاه برای کسانی که به روح و جاودانگی انسان اعتقاد دارند در نهایت زیاد خوشایند نیست (چرا که حتی پارامتر "ذهن" نیز در تحلیل فیزیکی در شرف حل و حذف است، چه برسد به روح که در این دیدگاه اصلا مطرح نیست) و ممکن است که بگویند پس عدالت حقیقی چگونه اجرا می شود و در مقابل آن باز عده ای باشند که در جواب، سوال دیگری مطرح کنند « چه چیزی به غیر از مذهب باعث شده چیزی به اسم "عدالت حقیقی" و "حیات پس از مرگ" را در ذهنتون بوجود بیارید و حتی بگویند «خوب ناچارا با وضع اسفبار و خود خواهانه جوامع بشری، انسان بیچاره ناچار به خلق مفاهیمی این چنینی (هر چند غیر مستدل) بوده.» و «چه کسی از آن سوی مرگ آمده که بگوید من هنوز هستم».
نگاه متافیزیکی به پدیده مرگ: روح من، یعنی خمیر مایه اصلی وجود من، از ازل جزئی از خداوند و هست بوده و آنگاه به اراده سرمنشاء هستی (به تمام معنی هایش) به گونه ای موجودِ دارای فیزیک، متجلی می شوم و این در جهت تکامل همه کائنات دارای هستی که به گونه های مختلف هست می شوند است، آن هم به اراده روح بی کران. من هستم، برای تسلیم به اراده پروردگار و خدمت به او در جهت شکوفایی و رشد طبیعی من و ما. خداوند عشقی عظیم است که کائنات و ابعاد و ارواح از قلب او می تراود. رهرویی که زمین تنها قسمتی از این سفر اوست. و «قد افلح من زکاها و قد خاب من دسّا ها»و"انا الیه راجعون".
توجه داریم که نوع نگاه به مرگ کل زندگی یک شخص را تحت تاثیر قرار می دهد، اگر چه ممکن است با وجود تفاوتهای معتقداتی نتایج یکسانی بدست بیاید.*( مثال ساده و بنیادی آن مفهومِ "خوبی کردن" است : «من خوبی می کنم چرا که خداوند فرموده است به دیگران نیکی کنید و اینکه در قبال هم مسئولید و جزای آن نیز پاداش خیر و بهشت برین است». یا نه من خوبی می کنم (برای مثال به دیگران احترام می گزارم، به کسی کمک می کنم،...) چون طی تجربه برایم ثابت شده است که خوبی کردن احساسی از امنیت و آرامش خاطر را در من و دیگران بوجود می آورد، همچنان که این خوبی کردن ها به کمک قانون روند جامعه را رو به جلو نگه خواهد داشت و نظم بیشتری می دهد. یا نه!، " اساسا من دوست دارم خوبی کنم، (و دوست داشتن که دیگه دلیل نمی خواد، در جواب.)")
ولی گاهی نیز این نوع معتقدات غالب با تضادهای جدی ای روبرو می شوند. *(برجسته ترین مثال آن، "من زنا نمی کنم چون پس از مرگ، برای ظلمی که به خود و در نتیجه به پیکره انسانی کرده ام، باید پاسخگو باشم و به تبعید روحی و جبران مافات محکوم شوم."
من زنا (آمیزش غیر مشروع) دارم چون این حق منه که از بهره مندی های طبیعی فیزیک بدن و محیطم (در چارچوب قانون) محظوظ بشوم و اساسا این موضوع در نگرش من "بدی" محسوب نمی شود، بلکه اتفاقی است طبیعی.) این یکی از ابعاد هستی انسان است و چاره ای جز رو برو شدن با آن نیست. بستگی به خود شخص دارد که چه جواب خاصی به این سوال بدهد که زندگی من چه معنایی دارد؟ ادامه دارد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 8:36 قبل از ظهر  توسط روزازنو  | 
اگر بنده ي خدا اجل و پايان كارش را مي ديد، با آرزو و فريب آن دشمنی مي ورزيد چه بسيار كساني كه در آغاز روز بودند و به شامگاه نرسيدند، و چه بسيار كساني كه در آغاز شب بر او حسد مي بردند و در پايان شب عزاداران به سوگشان نشستند .

امام علی (علیه السلام)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط روزازنو  | 
اي مردم ! از خدايي بترسيد كه اگر سخني گوييد مي شنود، و اگر پنهان داريد مي داند، و براي مرگي آماده باشيد، كه اگر از آن فرار كنيد شما را مي يابد، و اگر به جاي خود بمانيد شما را مي گيرد، و اگر فراموشش كنيد شما را از ياد نبرد.

امام علی (علیه السلام)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط روزازنو  |