تبليغاتX
روزازنو
روزنامه صبح دانشگاه سجاد مشهد
پیوندهای روزانه


مهدی مهدوی- مخابرات ۸۳
بالاخره وارد خونه شد. خونه مکعبی شکل بود و دور تا دورشو با پارچه های سیاه تزیین کرده بودند؛ اما . . . توش هیچی نبود. شروع کرد به گریه کردن. احساس عجیبی داشت نمی دونست خوشحاله یا ناراحت؟

داخل خونه هیچی نبود دو میلیون نفر دورش میگشتن و با اینکه 1 میلیارد نفر بهش تعظیم می کردند. از خواب بیدار شد. یه لیوان آب خورد و نمازش رو به طرف همون خونه مکعبی خوند.

باید امروز این کابوس 19 سالرو تمومش می کرد. جلیقه اش را پوشید و راه افتاد رفت به طرف پاسگاه. اونجا رو براش نشون کرده بودند. باید می رفت اونجا کارو تموم می کرد. وارد پاسگاه شد- تمام سر ها به طرفش برگشت- سرهای کسایی که ازشون متنفر بود. آخه اونا برادر و عموشو کشته بودند. انگشتش رفت روی دکمه جلیقه- می دونست که داخل خونه مکعبی چیزی نیست اما قلبش ازش راجع به اون احساس عجیب می پرسید. چشماشو بست و دکمه رو فشار داد.

محمد با جلیقه پر از بمب به همراه پاسگاه صهیونیستا به هوا رفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1383ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط روزازنو  |