نذر مامانش قبول شد، دانشگاهش شروع شد، موقع خداحافظي اشكاش سرازير شد، شهر و آدماش جديد شد، تنهاييش بزرگ شد، دلش تنگ شد، بي توجه شد، دوستانش ناباب شد، نماز صبحش قضا شد، ايمانش ضعيف شد، نماز ظهر رو بي خيال شد، بي هدف شد، نظرش عوض شد ، يكدفعه آرزوش زياد شد، مقنعش گشاد شد، شلوارش بگي شد، پولاش كم شد، غرغراش شروع شد، توقعاش زياد شد، باباش مجبور شد، قرضش زياد شد، خوابگاهش به خونه تبديل شد، خوابش كم شد، خيابون گردي تفريحش شد، تلفناش شروع شد، قراراش زياد شد، كم كم تابلو شد، نمره هاش كم شد، شرم و حياش تموم شد، دورو برش شلوغ شد، سرش داغ شد، كاري كه نبايد بشه شد، سر ترم مشروط شد، عاقبت اخراج شد، عازم شهرش شد، اشكاي مامانش خشك شد، باباش ديونه شد، آبروش بر باد شد، ديگه كسي نمي دونه به چه سرنوشتي دچار شد اما ....
اين ماجرا از روزي شروع شد كه نماز صبحش قضا شد.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط روزازنو
|