از من (؟!)-الكترونيك 82
به نظر شما امروز مثل بقيه روزا ست؟ مثل روزي كه طلوع آفتابو نديده ، از خواب بيدار مي شيم ، با حال نذارمون مياييم دانشگاه ،از همون اول هم دنبال بهانه اي واسه دو دوره كردن كلاس ایم؛ يه جورايي يه كم از سر كلاس مي زنيم خود استاد حالش از همه خرابتره ،يه كمي ازته ش مي زنه و... بالاخره با جون كندن از اون كلاس فارق مي شويم . چند دقيقه هم تو چارراه معروف دانشكده (جديداً تو را پله )پلاسيم و منتظر طرف (اهل فن مي دونن طرف كيه !)يه ضد حالم از اون مي خوريم كه اسمشو مي ذاريم عشق . در طول روز چند خنده بي سر و ته هم ضميمه دهنمون مي كنيم فكر مي كنيم مثلاًشاديم ، فرضاً هم خودمونو به يه كاري مشغول مي كنيم و... ؛ اما روز بعد ، روز بعد هم مثل قبل .
اما نه ، امروز روزيه كه با تمام روزا فرق داره ؛ آخه از امروز فقط 2 روز به آخر دنيا باقي مونده !؟ تعجب نكنين ، اين داستان رو بخونين تا بگم .
دو روز مونده بود تا آخر دنيا ، تازه فهميد هيچي زندگي نكرده بود . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز دست نخورده باقي مونده بود . نگران شد و با آشفتگي و عصبانيت رفت پيش خدا تا روزاي بيشتري رو از خدا بگيره . داد زد و بدو بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده ش رو دور انداخت ؛ خدا سكوت كرد . دلش گرفت و گريه كرد ؛ خدا سكوتشو شكست و گفت :
عزيزم ، اما يه روز ديگم رفت ، تمام روزو به بد وبیراه وجار وجنجال از دست دادی.تنها یه روز دیگه مونده.بیا لا اقل این یه روزو زندگي كن . لابلاي هق هقش گفت : اما با يه روز ... با يه روز چكار مي تونم بكنم ؟ ... خدا گفت : اون كسي كه لذت يه روز زيستن رو تجربه كنه، مثل اينه كه هزاران سال زيسته ، و اوني كه امروزش رو در نمي يابه ، هزار سال ام به كارش نمي ياد . آنگاه سهم يه روز زندگي رو ريخت تو دستاش و گفت : حالا برو زندگي كن .
مات و مبهوت به زندگي نگا كرد كه در گودي دستاش ميدرخشيد اما مي ترسید حركت كنه . مي ترسيد راه بره . مي ترسيد زندگي از لابلاي انگشتاش بريزه. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي داره ؟ بذار اين مشت زندگي رو هم مصرف كنم . اون وقت شروع كرد به دويدن . زندگي رو به سر و روش پاشيد . زندگي رو نوشيد و بوييد . چنان به وجد اومد كه ديد مي تونه تا ته دنيا بره . مي تونه بال بزنه. مي تونه پا روي خورشيد بذاره. مي تونه ... .
اون تو اون روز آپارتمانی نساخت ، زميني رو مالك نشد ، مقامي رو بدست نياورد ، اما ... اما تو همون يك روز سر شو بالا گرفت و ابرا رو ديد ، زيبايي سحر رو لمس كرد ، به اونهايي كه اونو نمي شناختن سلام كرد و براي اونايي كه دوستش نداشتن از ته دل دعا كرد.تو همون يه روز با زندگي آشتي كرد ، خنديد ، سبك شد ، و لذت برد . سرشار شد و بخشيد . عاشق شد و عبور كرد و تموم شد . اون تو همون يه روز زندگي كرد ، اما فرشته ها تو تقويم خدا نوشتن : امروز در گذشت . كسي كه هزار سال زيسته بود .
براي همين بايد امروز رو تنها روز باقي مونده به آخر دنيا تصور كنيم . زيبايي امروز من در درک همين لحظه هاست . چرا به خاطر آينده اي كه شايد نباشه زيبايي هر لحظه رو از دست بدم ؟ امروز فقط براي همين امروز آفريده شده و يكشنبه 13/9/84 در عمر من هيچ وقت تكرار نمي شه . وقتي به جاي لذت بردن از هر لحظه زندگي ، او نو صرف آماده شدن براي آينده مي كنم ، شادماني خودمو به تعويق ميندازم ؛ بطوريكه تقلايي براي رسيدن به موفقيتي مي كنم كه دستيابي به اون بهانه اي براي تقلاي ديگري است . اگر لحظات بيشتري را هوشمندانه و عميقاً درك كنيم ، زمان را پر معناتر حس خواهيم كد . همانطور كه در هربذر افتاده بر زمين ، وعده هزاران جنگل نهفته است ؛ درهر لحظه زندگي ما ، وعده هزاران موفقيت و احساس شادي نهفته است .
ديروز بخشي از تاريخ است .
فردا رمز و رازي بيش نيست ،
ولي امروز هديه اي است كه هر روز خدا به بهترين بنده اش مي دهد .
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط روزازنو
|