مهسا میرغلامی -الکترونیک 84
عشق و دیوانگی ....1
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛ فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند ... انها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک .. همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد : من چشم میگذارم من چشم میگذارم ... و از انجایی که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال انها بگردد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن ... یک .. دو .. سه ..همه رفتند تا جایی پنهان شوند ! .......... لطافت خود را به شاخ ماه اویزان کرد ... خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد ... اصالت در میان ابرها مخفی گشت ...هوس به مرکز زمین رفت ....دروغ گفت زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت ... طمه داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد ............. و دیوانگی مشغول شمردن بود ... ؛ هفتادونه ...هشتاد...هشتادویک .......همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است.در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید. نودوپنج.... نودوشش...نودوهفت ....و هنگامی که دیوانگی به صد رسید؛ عشق پرید و در بین یه بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد : دارم میام دارم میام ... و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود. زیرا تنبلی تنبلیش امده بود جایی پنهان شود.و لطافت را یافت که به شاخ ماه اویزان بود... دروغ ته دریاچه؛ هوس در مرکز زمین.... یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق ... او از یافتن عشق ناامید شده بود ... حسادت در گوشهایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است ...... دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره .. تا با صدای ناله ای متوقف شد .. عشق از پشت بوته بیرون امد با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد .. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمیتوانست جایی را ببیند .... او کور شده بود .... دیوانگی گفت : من چه کردم من چه کردم ؟! چگونه میتوانم تو را درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد : تو نمیتوانی مرا درمان کنی ... اما اگر میخواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو ... و این گونه است که از ان روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست !