تبليغاتX
روزازنو
روزنامه صبح دانشگاه سجاد مشهد
پیوندهای روزانه
ایمان محرابی نژاد_مخابرات 82

متنی که در زیر خواهید خواند مربوط به اواخر اسفند82 است. روزهایی که همه آماده بهار بودند و برف به یک باره همه جا را سفید کرد. روزهایی که همه از خیابان ها فرار می کردند و به کنج دنج خانه های خانه تکانی شده ی خویش پناه می برند تا مبادا، برف و باران آنها را خیس و لباس هایشان را کثیف کند (حسی که در چند روزه ی اخیر بارها آن را مشاهده کردم و بهمین علت این متن را با کمی تغییر بازنویسی کردم تا شاید بتواند چشم ها را به شستن وا دارد و مارا به جور دیگر دیدن).
هوای بارانی تنها هوایی است که در آن می توانی به خود بیاندیشی بدون اینکه دیگران ترا نظاره کنند،دیوانه پندارند،وبه سخره گیرند؛زیراکه نگاهی نیست.
هوای بارانی تنها هوایی است که در آن می توانی به پهنای صورت اشک بریزی و کسی نفهمد که این تویی که می گریی یا چشمان خاکستری آسمان؛ که سرخ شد ز بس اشک ریخت به قدر موجوداتی که قدر خویش از یاد برده بودند.
هوای بارانی تنها هوایی است که در آن می توانی به وسعت هنجره خود فریاد بزنی:
آی آدمها، یکی دارد در اینجا می کند بیهوده جان قربان/ یکی دارد که اکنون می سپارد جان؛ و کسی نفهمد که این تویی که دیگران را می خوانی یا غرش مبارزه طلب آسمان که می خواند، تا نام را بازستانیم از او.
هوای بارانی یاد آور شکوه و عظمت انسانی است، آنجا که شانه های آسمان می لرزند که بار امانت نتوانست کشید؛ و آنجا که هر چیزِ مرده و زنده،دوباره زنده می شود که "انسان" هنوز زنده است.
هوای بارانی هر دلی را رقیق می کند و هر قلبی را آماده ی تپیدن؛ و در این میان کسانی که شجاع ترند و حاضر نیستند به خاطر نگاه دیگران، پالایش خویش را به تاخیر بیاندازند؛ بهره بیشتری می برند.
هوای بارانی و آفتاب پنهانی، تجسم وسیع انتظار نیز هست به ویژه اگر روز باشد و آفتاب بخاطر وجود باران، پنهان شده باشد.
قطرات باران، دانه های برف، و گلوله های تگرگ؛ باز آفرین صحنه های فراموش شده ی افسانه های نیک اند آنجا که ضعیفِ انبوه به پشتوانه "خواستن" به صدر می نشیند و حیات را به حاضران هدیه می دهد تا به هر ره گم کرده ی اعصار که می پرسد: بگو آیا مرا دیگر امیدی هست؟ بگویند: آری، هست.
دانه های برف حتی از زیر نگاه ریز بین ذره بین ها هم زیبا و با شکوه اند، تا فراموش نکنیم که نه هر گلی زیر تیغ تشریح می پژمرد. و هرچه این دانه های برف و تگرگ درشت تر می شوند نه نشانه ی خشم، که توصیف گر بی اعتمادی بیشتر ماست به سخاوت آسمان نسبت به زمین و بی توجهی بیشتر، به روح عظیمی که در پس صحنه ی یکتای هنرمندی ما "ناپنهان" است و اینکه او بار دیگر و بلند تر از قبل می خواند: بازآ.
و آخرین قطرات با شکوهی بیشتر در مقابل پرتوهای پرنفوذ آفتاب فرود آمدند و ابرها سینه های خود را به زخمه های جان بخش خورشید سپردند تا بار دیگر افسانه ی هجر در فنا پایان یابد.
و غروب می توانست خاتمه بخش این شکوه مکرر تکرار ناپذیر باشد، اگر باران باریدن را تمام نمی کرد و نور تابیدن را آغاز؛ و اگر رنگین کمان، این تنها بازمانده ی طبیعت وحشی اعصار بی تمدن بشری و پیام آور قرون بی احساس پر تمدن بشری، ما را به گذشته و آینده پیوند نمی داد.
شاید بار دیگر که هوا بارانی شد، بجای سر پناه به محیطی سرباز پناه ببریم و رها از اندیشه ی چشمان نابینایی که ناعاشقانه به ما می نگرند به خود بیندیشیم. شاید اینبار خاک را همراز موسیقی احساس خود بدانیم و گِل را لگد نکنیم؛ و اگر همدیگر را دیدیم سلام مان رنگ روزمرگی و عادت نداشته باشد.
و شاید بار دیگر که اندوه وجودمان را فراگرفت زیر لب زمزمه کنیم: گاه اگر تیره نماید همه چیز، باز بارانی باید.
( با تشکر از علی شریعتی، شمس الدین، سهراب، نیما، اخوان و کلیه دوستانی که مرا در تهیه این متن یاری کردند.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط روزازنو  |