
-ازكلاس كه بيرون مي آيي ، تيتر جديد؛ و انبوه روزنامه هاي داخل گيشه روز از نو كه نشان از بيرون آمدن شماره امروز مي دهد ، توجهت را به خود جلب مي كند. يك روزنامه بر مي داري و به سمت سلف مي روي تا چيزي بخوري، در ميان راه و از همه بدتر هنگامي كه در سلف روزنامه ات را جلويت گرفتي و ليوان چاي بدست مي خواني، نگاه هاي اطرافيان كه به تو خيره مي شوند گه گاه نگاهت را به سمت خودشان مي دزدد ، اما هر بار تو دوباره به روزنامه ات خيره مي شوي و سعي مي كني سكوتت هنوز اطرافت جريان داشته باشد؛ كه ،،،؛ ضربه اي كه يكي از دوستانت به پشت مي زند، همه اينها را از مغزت بيرون مي ريزد ."بابا ول كن اين سياستو … " و پس از چند لحظه كه مبهوت حركت اویي، سعي مي كني ادامه آن مطلب را بخواني و به خود بقبولاني كه آن يك مطلب سياسيت !؟!،،،.
- در راه برگشت به كلاس ها هستي؛ يك آگهي جديد در برد زده اند: كنسرت موسيقي … ؛ بعدي ؛ از دانشجويان خواهشمنديم جلوي پل … ؛ بعدي؛ جلسه دفاع با عنوان … ؛
ديگران از اطرافت به سرعت در حال عبورند .
-كيفت را سر كلاس مي گذاري؛ هنوز چند دقيقه اي وقت هست . به طرف انجمن مي روي. با بچه ها داخل دفتر سلام و احوالي مي كني؛ تقرباً همه چيز آرام و مثل ديروز است ؛ اما نه ؛ عكس تازه اي كه درستون آزاد زده اند توجهت را به خود جلب مي كند – سالروز تولد بامداد شاعر ،،، - كه ناگهان صداي يكي از دوستانت كه در جمعي جلوي درب كلاس در حال گپ زدن و منتظر آمدن استادند تو را از رويا مي پراند ؛ "بابا چپ! ول كن اين انجمن بازيا رو..." ؛ و چند نگاه بر روي چهره هايي خندان كه به سويت است ،،،
-در كلاس تنها كسي كه به خود اجازه مي دهد كلاس را به نشانه اعتراض ترك كند و اگر استاد از او پرسيد كه چرا كلاس را ترك مي كني ؛ با او بگويد كه آنقدر افتضاح درس مي دهيد كه ماندن سر كلاستان شكستن حرمت كلاس است؛ شما هستيد .
- در تاكسي به حرف هاي دیشب يكي از دوستان دبيرستانت فكر مي كني، كه وقتي شنيد چند وقتي است كه كارهايتان در گروهي كه مي خواهيد با هم نشريه اي بزنيد درحال پا گرفتن است، گفته بود : « پس تو شدي محور سايسي دانشگاهتون ديگه … » ، و از آن حرف ، خنده ات مي گيرد …
- در خانه درس مي خواني و در اين فكري كه درس خواندنت گره اي از مشكلات كشورت خواهد گشود ،،،
-ديگر نيمه شب است ، چشمانت خسته تر از آن است كه به درس خواندن ادامه دهي و اين حس خوبي را از اين باب كه احساس مي كني امروز گوشه اي از مسئوليتت را ايفا كرده اي در تو القا مي كند .
سرت كه خنگي بالش را حس مي كند به ياد حرف مادرت مي افتي كه آخرين بار كه تهران بودي پيش از آمدنت مي گفت : « مامان تو رو خدا به سياست كار نداشته باش ؛ اينهمه جوون كه … »
همانطور كه به آرامي درجايت غلت مي زني این افکار به همراه حرف هاي امروز دوستانت كه حساسيت تو نسبت به اطراف آنقدر برايشان عجيب بود که به تو بر چسب دانشجوي سياسي مي زنند،،،؛ در مغزت مي پيچد ؛
صورتت كم كم خنكي بالش را حس مي كند و به خواب مي روی .