به هر جا نگاه مي كنم، مردمي ميبينم كه در روزمرگي هاي خود غرق شده اند.
دلها خالي از احساس، چشم ها پر از دروغ و بي اعتمادي، هيچ كس ديگري را محرم خود نمي داند و هيچ كس حاضر نيست دستي به سوي رهگذر خسته اي دراز كند.
تمام معاني قشنگ زندگي فراموش شده اند و زندگي تبديل شده به واژه اي كه بودن آن اجبار است. جنگ، خونريزي، كشورگشايي، قدرت طلبي. اين همه براي چه؟ چه مي خواهيم بدست آوريم ما انسان ها؟ واقعا به خاطر داشتن همين چيزها، پايمان به اين دنيا باز شد؟ يعني خدا ما را با اين همه لطافت،براي اين آفريد؟ اين همه احساس و معرفت كه در قلبمان ريشه دارد، جوانه زده اند كه خشك شوند؟
اگر اينطور است، پس گل سرخ براي چه آمد؟ خدا گل سرخ را افريد كه فقط باد از رقصيدنش لذت ببرد؟
خدا مي خواست ما به راز گل سرخ پي ببريم، مي خواست ما به آبي بي انتهاي آسمان چشم بدوزيم، ما زير باران رحمتش خيس شويم، ما خش خش برگ هاي پاييز را بشنويم، ما با نغمه روشن زندگي ترانه بسراييم، مي خواست ما زيباييهاي جهان را حس كنيم.
پس چرا كوله بارمان خالي است؟ چرا در توشه مان از لبخند زندگي خبري نيست؟
بيدار شويم، بيدار شويم از اين روياي رنگارنگ بي رنگ.
بگذاريم چشم هايمان لطافت زندگي را تجربه كنند. دستهايمان را پر كنيم از محبت خدا. و اين بار فانوسي روشنگر با خود ببريم. نگذاريم در سياهي شب گم شويم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 7:9 قبل از ظهر توسط روزازنو
|