امید عزیزی، مهندسی فیزیک
بنیادی ترین سوالی که هر کس باید از خودش بکند این است که « حال که مرگ وجود دارد، پس زندگی من چه معنایی می دهد» تولستوی
نگاه ماتریالیستی به پدیده مرگ: انسان به عنوان موجود زیستیِ تکامل یافته که طی چرخه طبیعی حیات فرسوده می شود،... جریان خون باز می ایستد، عملکرد مغز برای تفکر و داشتن ذهنیتِ به "وجود داشتن" باز می ایستد و اگر بخواهیم از دید ناظر زنده درباره مرگ سخن بگوییم یعنی: خاموشی، تاریکی مطلق، و بدن این شخص (با دفن کردن، سوزندان یا ...) به چرخه طبیعت باز می گردد.
به عبارتی به نظرمیرسد کل این اتفاق" بودن" اعم ازخواستها وهیجانهاواحساسات وافکار وغیره هیچ یک چیزی غیر از فرایندی نیست که در بعضی اشیا مادی وفیزیکی معین، روی میدهد، یا کشش وگرایشی در آنهاست که نه تنها همیشه با تغییرات میکروفیزیکی در مغز و دستگاه مرکزی اعصاب و مانند آن همراه است، بلکه درواقع "خودِ همان" تغییرات میکرو فیزیکی است.
روشن است که این نگاه برای کسانی که به روح و جاودانگی انسان اعتقاد دارند در نهایت زیاد خوشایند نیست (چرا که حتی پارامتر "ذهن" نیز در تحلیل فیزیکی در شرف حل و حذف است، چه برسد به روح که در این دیدگاه اصلا مطرح نیست) و ممکن است که بگویند پس عدالت حقیقی چگونه اجرا می شود و در مقابل آن باز عده ای باشند که در جواب، سوال دیگری مطرح کنند « چه چیزی به غیر از مذهب باعث شده چیزی به اسم "عدالت حقیقی" و "حیات پس از مرگ" را در ذهنتون بوجود بیارید و حتی بگویند «خوب ناچارا با وضع اسفبار و خود خواهانه جوامع بشری، انسان بیچاره ناچار به خلق مفاهیمی این چنینی (هر چند غیر مستدل) بوده.» و «چه کسی از آن سوی مرگ آمده که بگوید من هنوز هستم».
نگاه متافیزیکی به پدیده مرگ: روح من، یعنی خمیر مایه اصلی وجود من، از ازل جزئی از خداوند و هست بوده و آنگاه به اراده سرمنشاء هستی (به تمام معنی هایش) به گونه ای موجودِ دارای فیزیک، متجلی می شوم و این در جهت تکامل همه کائنات دارای هستی که به گونه های مختلف هست می شوند است، آن هم به اراده روح بی کران. من هستم، برای تسلیم به اراده پروردگار و خدمت به او در جهت شکوفایی و رشد طبیعی من و ما. خداوند عشقی عظیم است که کائنات و ابعاد و ارواح از قلب او می تراود. رهرویی که زمین تنها قسمتی از این سفر اوست. و «قد افلح من زکاها و قد خاب من دسّا ها»و"انا الیه راجعون".
توجه داریم که نوع نگاه به مرگ کل زندگی یک شخص را تحت تاثیر قرار می دهد، اگر چه ممکن است با وجود تفاوتهای معتقداتی نتایج یکسانی بدست بیاید.*( مثال ساده و بنیادی آن مفهومِ "خوبی کردن" است : «من خوبی می کنم چرا که خداوند فرموده است به دیگران نیکی کنید و اینکه در قبال هم مسئولید و جزای آن نیز پاداش خیر و بهشت برین است». یا نه من خوبی می کنم (برای مثال به دیگران احترام می گزارم، به کسی کمک می کنم،...) چون طی تجربه برایم ثابت شده است که خوبی کردن احساسی از امنیت و آرامش خاطر را در من و دیگران بوجود می آورد، همچنان که این خوبی کردن ها به کمک قانون روند جامعه را رو به جلو نگه خواهد داشت و نظم بیشتری می دهد. یا نه!، " اساسا من دوست دارم خوبی کنم، (و دوست داشتن که دیگه دلیل نمی خواد، در جواب.)")
ولی گاهی نیز این نوع معتقدات غالب با تضادهای جدی ای روبرو می شوند. *(برجسته ترین مثال آن، "من زنا نمی کنم چون پس از مرگ، برای ظلمی که به خود و در نتیجه به پیکره انسانی کرده ام، باید پاسخگو باشم و به تبعید روحی و جبران مافات محکوم شوم."
من زنا (آمیزش غیر مشروع) دارم چون این حق منه که از بهره مندی های طبیعی فیزیک بدن و محیطم (در چارچوب قانون) محظوظ بشوم و اساسا این موضوع در نگرش من "بدی" محسوب نمی شود، بلکه اتفاقی است طبیعی.)
این یکی از ابعاد هستی انسان است و چاره ای جز رو برو شدن با آن نیست. بستگی به خود شخص دارد که چه جواب خاصی به این سوال بدهد که زندگی من چه معنایی دارد؟
ادامه دارد...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 8:36 قبل از ظهر توسط روزازنو
|