تبليغاتX
روزازنو
روزنامه صبح دانشگاه سجاد مشهد
پیوندهای روزانه
صداي خش‌خش و سرفه‌هاي خشك يادگاران دفاع مقدس چه غريبانه در هياهوي گنگ آدمها گم شده است و اين شمعها چه معصومانه در گوشه و كنار بيمارستانهاي شهرمان، لب پنجره‌هاي شب، رو به باغ بهشت آب مي‌شوند.
مگر مي‌شود گل را نديد؛ گلها حتي اگر پرپر شوند، بوي عطرشان در آسمان خاكستري و تيره‌رنگ شهر هم مي‌پيچد. كافيست كمي از خودت دور و به آنها نزديك شوي.
آنچه مي‌خوانيد يادداشتهايی است درباره مردي كه دنياي دون با همه فراز و نشيبهايش ذره‌اي از عشق او به آن پاك يكتا نكاسته است و براي ديدنش لحظه‌شماري مي‌كند.
اتاق 207 بخش جراحي بيمارستان «طرفه» سكوتي عجيب داشت و با اين همه همهمه‌اي در دلم افكنده بود. خدا خواسته بود لياقت شنيدن عبارات آسماني‌اش را داشته باشم.
سال 64 در جزيره مجنون، مسووليت آتش‌بار پدافند لشگر 10 سيد الشهداء را داشت. توپ پدافند هوايي در ميان نيزار، كار گذاشته شده بود. در آن روز 6 تا 7 راكد از سوي هواپيماهاي دشمن شليك شدند كه يكي از آنها بمب شيميايي بود.
به خاطر جثه بزرگش، روي توپ ماند تا منطقه را حفظ كند و در آخرين ساعات روز، علائم شيميايي بر روي بدنش نمايان و تاولها پديدار شدند و به مدت دو ماه در بيمارستان بستري شد.
مدتي بعد از سوي بنياد شهيد براي درمان به آلمان اعزام و در بيمارستان «اليزابت» بستري شد. طبق نظر پزشكان از جمله دكتر پيروزيان، او آلوده گازهاي اعصاب و خردل شده بود.
جانباز «حاجي بيگي»، آن قهرمان جنگ، حدود يك ماه بعد از بستري شدن در آلمان به درخواست خودش براي شركت در عمليات جنگي، به تهران بازگشت و به صورت انفرادي به منطقه رفت و اين بار تركش به سينه و دستش اصابت كرد.
از آن قهرماني‌ها و فداكاريها سالها مي‌گذرد. اما حالا او از بي‌توجهي‌ها و در حاشيه ماندن دلگير است.
چشمانم طاقت از كف دادند؛ پرده‌هاي نمناك اشك را كنار زدم، حالا در باغستاني قدم مي‌زدم كه به نديدن گلهايش عادت كرده بودم؛ خدايا چه بر من گذشته بود!
مرا به نجواها و دردهاي دلش دعوت كرد: « مي‌گويند شما به خاطر خدا رفتيد و جنگيديد، برويد از خدا اجرش را بگيريد. وقتي گردان پشت خط مي‌ماند و تخريبچي نداشت، بچه‌ها با شهامت خودشان را روي مين يا زير تانك مي‌انداختند؛ يا تير كه مي‌خوردند همه را قسم مي‌دادند كه كيسه شن بچه‌ها باشند.»
خاكستر دل سوخته‌اش آنچنان آتشي در دلم انداخت كه حاضر بودم همه عمر باقيمانده‌ام را ببخشم و او را در سلامت ببينم. مي‌گفت: « كساني در كشورهايي ديگر، از يادگاران جنگهاشان، تنديس مي‌سازند تا مورد احترام همه قرار گيرند و ما اين جا در غم فراموشي‌ها، ذره ذره آب مي‌شويم.»
سرفه‌ها سينه‌اش را راحت نمي‌گذاشتند. با صدايي خش‌دار ادامه داد: اگرچه عشق شهادت از سرم بيرون نمي‌رود؛ اما زندگي‌ام را مديون همسر و فرزندانم مي‌دانم؛ عصبانيت‌ها و بيماري‌هايم را تنها و يك تنه تحمل كردند. تنها نگراني‌ام، وضعيت زن و فرزندانم است. نمي‌دانم بعد از پاره شدن زنجير زندگي و پيوستنم به معبود، چه بر سرشان مي‌آيد.»
«حاجي بيگي» تنها حقوق بازنشستگي مي‌گيرد و تا كنون هيچ نوع وام و حقوقي از بنياد شهيد و امور ايثارگران نگرفته است.
با 5 سر عائله، ماهانه 180 هزار تومان حقوق بازنشستگي مي‌گيرد كه 65 هزار تومان آن فقط هزينه اسپري تنفسي او مي‌شود . الان چند ماهي هست كه نمي‌تواند حتي اجاره بهاي خانه را بدهد.
او از مسؤولان صدا و سيما بويژه رياست اين سازمان مي‌خواهد در تهيه گزارش از جانبازان به صورت روزانه فعالتر عمل كنند.
زن صبور او هم از مسؤولان خواستار رسيدگي به وضعيت جانباز حاجي‌بيگي و همه جانبازان، اين شهداي زنده و نيز فراهم آوردن زمينه‌اي براي ديدارش با مقام معظم رهبري شد.
او آرزو كرد كه اي كاش حرمت جانبازان بيشتر حفظ مي‌شد...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط روزازنو  |