من ساناز افشاري
من ستاره هاي نقره اي را از دست داده ام .
من خورشيد را در پيچ و خم يك كوچه تاريك گم كرده ام .
كاش صدايم كني تا از اين خواب هزاره برخيزم و اتاقم به رنگ بهار شود و نقره هاي كهنه ام بوي شعر بگيرند .
من همه نوشته هايي را كه در خواب ديده بودم از ياد برده ام .
باور كن فرسنگها دور افتاده ام و سالهاست كه نمي توانم خود را در آینه هيچ رودي نگاه كنم .
من به عصايي تكيه داده ام كه هرگز شكوفه نخواهد داد .
ديشب گريه هاي كودكي ام را به خواب ديدم و پروانه هايي را كه بالهايشان از گل سرخ بود و مترسكي مهربان كه در انتهاي مزرعه مرا بوسيد .
بارها گفته ام جهنم يعني جدايي .
كاش هر روز صبح بالاي بلندترين قله مي ايستادم و به تو سلام مي گفتم .
در خلوت ليمويي خود به من فكر كن !
عبور رودخانه ها از قلبم هنوز تماشايي است .
هنوز ترانه هاي خيس باران را از ترانه هايم ميتواني بشنوي .
كاش به خوابم بيايي
و در گوشم نجوا كني : اگر نام عاشقان را از ياد ببري هيچ گاه بيدار نخواهي شد .